در انتظار باران
در انتظار باران 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تورا به جان حسن دیدگان خود واکن

کمی به طفل حزینت بیا تماشا کن بود

مرا به جگر زخمی و تو ای مادر کنون

به گوشه چشمی بیا مداوا کن

ببین که زانوی غم در بغل گرفته علی

زهوش مرو نگهی هم به سوی بابا کن

دگر مکن زخدا مرگ خود طلب مادر

فقط برای شفا دست خویش بالا کن

زسینه آه مکش خون تازه می آید

کمی به سینه مجروح خود مدارا کن

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ستار طحانزاده ]

تورا به جان حسن دیدگان خود واکن

کمی به طفل حزینت بیا تماشا کن بود

مرا به جگر زخمی و تو ای مادر کنون

به گوشه چشمی بیا مداوا کن

ببین که زانوی غم در بغل گرفته علی

زهوش مرو نگهی هم به سوی بابا کن

دگر مکن زخدا مرگ خود طلب مادر

فقط برای شفا دست خویش بالا کن

زسینه آه مکش خون تازه می آید

کمی به سینه مجروح خود مدارا کن

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ستار طحانزاده ]

ایام شهادت حضرت زهرا س به شما تسلیت می گویم

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستار طحانزاده ]

سگی دنبال آهویی می دوید

آهو به سگ گفت: توهیچگاه به من نخواهی رسید.

سگ پرسید: چرا؟

گفت: زیرا من برای خودم می دوم,ولی تو برای دیگری می دوی !

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ستار طحانزاده ]

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها به سینه این خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ستار طحانزاده ]
با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار   کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم   کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبه‌ی مراا   بر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست   هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال   این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بر بست هر پرنده در آشیان خویش   بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتد   چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید
از رنج پاره دوختن و زحمت رفو   خونابه‌ی دلم ز سر انگشتها چکید
یک جای وصله در همه‌ی جامه‌ام نماید   زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید
دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی   لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من   بوی طعام خانه‌ی همسایگان شنید
ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش   هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید
پرویزنست سقف من، از بس شکستگی   در برف و گل چگونه تواند کس آرمید
هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت   بر بم و سقف ریخته‌ام تارها تنید
در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای   بر پای من بهر قدمی خارها خلید
سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام   سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید
دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت   اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند   بیهوده‌اش مکوب که سر دست این حدید
[ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ستار طحانزاده ]

چند روزیست دل زمین شهر ما گرفته است.

تا جایی که حتی حرمت خانه های  خشتی کاه گلی قدیمی را نگه نداشته !

نمی دانم شاید می بیند که زمینیان در طبیعت نو در حال خانه تکانی هستن او هم دلش می خواهد دل تکانی کند

اما چند شبی است که کودکان شهر ما باعروسک هایشان در کنارهم تا سحر بیدارند.

دیشب کودکم به جای قصه برای عروسکش در هوای سرد حیاط خانه برای زمین قصه می گفت تا او بخوابد!

زمین دیشب نلرزید!!!

[ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ستار طحانزاده ]

عشق یک سیب بهشتی است که بی پرهیز است
وبه اندازه چشم تو خیال انگیز است...
مملو از خون دل است این همه اما دل نیست
کاسه ی صبر من است این که چنین لبریز است
حیف از این صرف نظر هاست خدا می داند
که دل منصرف از عشق دلی ناچیز است.......

[ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ستار طحانزاده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بارانی باش تا همه تورا بخوانند
صفحات اختصاصی
RSS Feed


فروش بک لینک طراحی سایت